کوک

به سايت خوش آمديد !


براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد

                                      

                                                                    







ADS


داستان ارباب وبرده
 
داستان ارباب و برده
https://shahvani.com/dastan/tag/ارباب%20و%20برده
Translate this page
نام داستان, بازدیدها. اقیانوس چشماش, 650, 0, 4. توالت خاله میستریس مغرورم شدم, 26057, 2, 27. امیره بانو, 717, 2, 5. بردگی برای زنم (۱), 1720, 1, 9. بردگی جنون آمیز, 7157, 5, 8. میسترس امیره, 1972, 5, 11. فلک شدن و تنبیه شدن توسط ارباب سینا, 3344, 3, 9. میسترس عربستانی, 3128, 7, 15. ارباب ایمان, 3026, 1, 10. شیرین بانو وارد …
داستان ارباب و دختره برده (۱)
https://shahvani.com/dastan/داستان-ارباب-و-دختره-برده–۱
Translate this page
داستان ارباب و دختره برده (۱). 1395/9/11. ارباب و برده. 1 ماهی بود خانوادمو از دست داده بودم هیچ کدوم از اشناهامون حاضر نشدن منو قبول کنن به خاطره همین تنها زندگی میکنم .. یک روز که از مدرسه بر میگشتم متوجه شدم ی ماشین داره دنبالم میکنه خیلی ترسیدم سرعت راه رفتنمو زیاد کردم وقتی رسیدم خونه زود در خونه رو قفل کردم و رفتم تویه تختم …
داستان میسترس سحر2 | عاشقان بردگی برای خدای خود یعنی ارباب هستی
https://bardemistresshasti.wordpress.com/…/داستان-میسترس-سحر2/
Translate this page
Mar 16, 2008 – سلام. خوب میسترس هستی افتخار ویرایش و دادن و اینم قسمت دوم داستان!!!! نظر یادتون نره!!! من رو مبل نشستم و پام رو گزاشتم زمين و گفتم يالا با اون زبون بي ارزشت پام و ليس بزن اونم شروع كرد ليس زدن منم ميخنديدم و ميگفتم اينقدر حال ميده بعد از اين همه كتك خوردن داري…
داستان (میسترس نرگس) | عاشقان بردگی برای خدای خود یعنی ارباب هستی
https://bardemistresshasti.wordpress.com/…/داستان-میسترس-نرگس…
Translate this page
Mar 2, 2008 – داستان (میسترس نرگس). اینم یکی دیگه از داستان ها. سلام. امروز میخوام یه داستان بگم برمیگرده به پارسال همین موقع ها. من خودم 19 سالم هست و حس اسلیو بودن و دارم و از بچگی دوشت داشتم برده ی خانم ها باشم و بهشون خدمت کنم اما هیچ کس ارباب من نمیشد و کلا تو ایران میسترس پیدا نکردم یا جن.. بودن و پول میگرفتن و …
ارباب و برده – Instagram
https://www.instagram.com/p/BSx63gwFaEc/ – Translate this page
Apr 12, 2017 – من و میگی اصلا حالم خیلی خراب شد.چون هیچ وقت فکرشم نمیکردم یلدا با پسری دوست باشه و براش اینجوری باشه.خلاصه از همه چی داشت با علی آقا حرف میزد و میگفت و میخندید منم رسیدم به میز جلوش که وسایلشو برداشتم و مرتب کردم و شروع کردم به دستمال کشیدن. #داستان#ارباب#برده#جوراب#پا#اسلیو#فتیش#نوکر

 







NS